یک تصویر میان قابی خالی ٬ نگاهی کنار خاطره ها ٬ صدایی از انتهای روزهایی دور ... هنوز جـاری است ٬

 

می خندد با او ٬ می گرید با او ... سکوت می کند گاهی ٬ گاه فریاد می کشد... ! هنــوز قــدم می زنــد پا به پای

 

قدمهایش ٬ هنوز نقش می زند مهر او سفیدی دلش را ... هنوز عطرش در هوای دلش تاب می خورد ... هنوز

 

بچگی می کند برای نگاهش . یک  تصویر میان قاب خالی گاهی برایش قصه می گوید ٬ گاهـــی اخم می کند ٬

 

کینه می گیرد از سادگی اش ... گاهی جمله های پر غلطش را دبیری می کند و گاه مـــــی گذرد از کـــنار بـــی

 

قراری اش ...

 

 

نگاهــی و صدایــــی و عطــری هنوز جـــاری است ... هنـــوز باقــــی است ... هنـوز هست میان نبودنهای این

 

روزهایش ... هنوز مشق عشقش را بر صفحه ی یاد او می نویسد ٬ چون هنوز به درس " نبودن " نرسیده ..

 

چه کسی مقصر است ؟ او که با تصویر قابی خالی رویا می بافد یا  او که در گذر روزگار دلخوش کرده به گذر

 

از مهری که بی دریغ است ؟ مقصر کیست ؟ او که  ازدحام آدمها را تاب نمی آورد تا مبادا لکه ای بر خاطره

 

ی عزیزش بنشانند یا او که بی تردید می گذرد از کنار پاک ترین خاطره ی زندگیش ؟

 

 

چه فرقی می کند مقصر کیست ٬ وقتی هنوز قابی بی تصویر مانده و ما الفبـــای عــشق را پر غلط مشق می

 

كنيم ... !

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1388/03/06 ساعت 11:55 بعد از ظهر