السلام علي المهتوك الخباء ...                

 

       سلام بر آن كه حرمت خيمه گاهش شكسته شد ...

 

 

 

 

 

هوا سنگین است و مجال نفس كشیدن نیست ...

 

دوباره بوی محرم و فضای اندوهناك آن ... و دل تو كه آسمانش ابری می شود ...

 

حوالی شب های سرد همه بارانی است و بوی خاك و عطر یاس راحت تر به مشام می رسد انگار ...

 

و این ماه است كه هر چه می اندیشی درون ذهنت جا نمی گیرد داستان این عشق بی انتها ...

 

هر چه فكر می كنی نمی فهمی قصه این دلباختگی را ...

 

هر چه می نگری درون چشمانت جا نمی گیرد این همه زیبایی ...

 

و این ماه است كه حتی اگر وسط چله زمستان هم باشی باز وجــــودت آتش می گیرد و درونـــــت می سوزد و

 

پاهایت می لرزد و قطره هایی داغ بر روی گونه های سردت جاری می شود ...

 

و این زمان است كه تازه در می یابی چه سخت است وقتی می بینی یاران هوا خواه كم اند .. .یارانی كه تا

 

پای جان سر عهد خود بمانند ...

 

حالاست كه می فهمی درد تنهایی را ...

 

و این زمان است كه وقتی به آب می نگری ، بغض گلو را می فشارد و این بار با دل می خوانی او را ...

 

گویا خودت هم در یافته ای راز این عاشقی را ...

 

و حالا چشم دلت می بیند زیبایی ها را ...

 

حالا خودت هم دلباخته ای انگار ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1387/10/15 ساعت 11:1 قبل از ظهر