باشد ٬ دیگر نه من سراغی از نگاه تو می گیرم و نه تو یادی از یادم خواهی کرد .

 

باشد ٬ می گذرد این روزهای گنگ و مبهم با حدس و خیال و خبرهای کوتاه .

 

باشد ٬ دیگر تو هم که بیایی کسی نمانده به استقبال هوایت .

 

باشد ٬ " بی معرفتی " از تو و " دلداگی " از من  .

 

باشد ٬ این بار هم نخواهم نوشت که شرح پریشانی این لحظه هایم از امتداد  کدام قصه بود .

 

باشد ٬ یاد می گیرم که واژه ها حرمتی دارند به عمق دلت که اگر رهایش کنی غرق می شوند .

 

باشد ٬ می نویسم تا از یاد نبرم " بی مهری "ات را ٬ تا یادم بماند که ... گذشتن از من و لبخندش از تو .

 

باشد ٬ تو مغرور و من مغموم ...

 

باشد ٬ ... این بار هم به حرمت تو ...

 

اما ... بدان که رسیده ام به باران و رو به فردای روشن فریاد می زنم که

 

" کاش نگفته بودم... که کاش نمی دانستی ! "

 

به قول معروف ٬ معرفتــــــم معرفت آدمای اون دوره زمونه ... ! چون حداقل اینو می دونستن که "هر كسی

تنها بره به قاضی ٬ راضی ام برمی گرده ! " می نویـسم تا  به یادگار بماند خطی از دل ... ردی از زمان !

 

 

 

پ . ن : يكشنبه ـ  ۲۶ /۳/۸۷ 

 

 

  


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1388/06/22 ساعت 1:22 بعد از ظهر