هميشه قصه همين گونه آغاز مي شود كه يكي بود و يكي نبود ...

 

روزي بود به زيبايي آسمان مهربان يكتاي هستي ... و به بزرگي نگاه پاكان ...

 

هوا ، هواي بهــار بود... نمي دانم ، شايد باران هم مي باريد ...

 

و آن لحظه اي كه من آمدم ... و پا در راهي نهادم به نام دنيا ... درست در چنين روزي ....

 

همچون مژده بهار و تازگي  ...

 

آمدم همراه با لطافت و عشق و نوري كه خداي عزيز الرحمن بخشيده بودش به من ...

 

آمدم و حالا سال هاست كه مي گذرد و من در كوچه پــس كوچـه هاي خيال و رويــاي كودكي هايم به دنبال تو 

 

مي گردم ...

 

سال هاست كه در جاده هاي دلتنگي ها و بيقراري هايم قدم مي گذارم تا شايد تو را بيابم ...

 

سال هاست كه به دنبال نشان نور و بارانم ... به دنبال وجود تو ...

 

سال هاست كه به سوي تو رهسپار شده ام ... و به هر جا كه تو بخواهي ...

 

سال هاست كه مي دانم بودنم سرچشمه مي گيرد از نگاه تو ...

 

حالا سال هاست كه از نخستين روز سفرم به دنيا مي گذرد ... و من هنوز مسافرم ...

 

مهربانم ... ! شور پرواز دارم در آبي آسمان نگاهت ...

 

اي وجودت به لطافت و پاكي باران ... دوباره لبخند بزن ... كه لبخند تو آغاز بودن من است ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1388/02/10 ساعت 6:12 بعد از ظهر