مي خواهم از گذرگاه تير حادثه ها بگذرم و نگاه خونبار شقايق را ببينم و به ياد ناله هاي رقيه و غربت زينب
سكوت شب را بشكنم .
زينب جان ... ! مي خواهم ناله هاي شبانه ات را در كوچه پس كوچه هاي غربت شام بيابم . مي خواهـم سينه
ي شب هاي بي كسي را بشكافم و در گوشه اي از چشمان خونبار شقايق منزل كنم و به ياد تشنگي نرگـسان
عاشق ، برگ هاي نرگسي را سيراب كنم و چهره ي سيلي خورده نيلوري را مرهم باشم .
زينب جان ... ! تو از جور نامردان مدينه ي خويش سوختي و من هم اسير نامردمان مدينه ي خويش .
زينبم ...! آسمان از ظلمي كه بر تو رفته امروز گريست و من چگونه سكوت اختيار كنم و قبر شــش گوشه ي
حسينت را عاشق نباشم . من با كوله باري از درد و التماس به كوچــه ي ياد تو قدم مي گذارم تا شايد نگاه تو
ياس زخمي قلبم را مرهــم باشد . پذيرايم باش كه در جــاده ي بي كسي ، امـيد رحمت تو ، نويد بخــش كــويـــر
خشكيده ي وجودم است .
طبلها مي كوبند ، سنجها بي قراري مي كنند و اشك ها بي تاب رهـــايي اند . گودخانه ي چشم ديگر تاب درياي
غم را ندارد و موج موج اشك بر صورتم روان مي شود . پلك ها را مي بندم تا شايد شورش دلـــم را مرهـمي
گذارم ، اما صداي العــطش ... العــطش ... از فراسوي تاريــخ بر جانم چنگ مي زند . چه نــزديك است پژواك
مويه هاي كودكان بي قرار نينوا ... ! چه بي نوايم كه توان ِ دسـت ياري آقايم را ندارم ...! دست ها را بالا مي
برم ، به آسمــان نگاه مي كنم ... خورشيد به سخــتي مي تابد ! اشك خورشيد همچو تيغه هاي فلــزي برنده بر
رويم كه نه بر روحم مي نشيند ... !
تا ساعتــي ديگر تاب نمي آورم .. سراســـيمه بر مي خـــيزم . از كـوچه ها مي گذرم . هيچ كجاي شهر غريبه
نيستم . هر جا پا مي گذارم در خيمه ي آقايم و بوي خاك كربلا بر مشام جانم مي نشيند . اما آرام ندارم .
صداي امواج فرات زخمه بر تار دلم مي زند . دلم زير بار سنگيني اين ماه مي شكند و بانوي مصيـــبت كـش و
فرياد رسم را صدا مي زنم و به آسمان مي نگرم . زينب بي قرارتر از رعد آسماني ، كودكي را در آغوش مي
گيرد ، زخمي را مرهم مي گذارد ، تيري از گلوي مــجروحـــي بيرون مي كشد و يال ذوالجنـــاح را نوازش مي
كند . چشم برمي گيرم . به لشكريان بي امامي مي نگرم كه پيمان همدلي با آقايشان بسته اند . پرچـم بر دوش
گرقته و كوچه ، كوچه ي تاريخ را پي مولايشان مي بويـــند . به پـــرچــم ها مي انديشم و به راز برافراشتگي
شان ، در شبي به بلنداي تاريخ ... !
تار و پود دلم را به رنگ سياه مي بافم و با سياه پوشان هـــم نوا مـــي شوم . حسـينم يا حـسينم ، يا حـسينم يا
حسين ...
كاش من و همه ي سياه پوشان در آن روز بي غــــروب لشـــكريان ســـردار تـنهايمان بوديم . كاش ، همه در
صحرايي بي قرار ، در گرمايي كِشدار ، در تشنگي اي بي پايان ، به چشـمه ي زلال و نوراني وصال دست مي
برديم ، صورت دلمان را مي شستيم و زخم سوزان عاشورا را به نگاهي از يار مرهم مي گذاشتيم ...
آقــــا ... ! نگاهم كن ، محــتاج نظري از توأم . دلم تاب اين همه سرگشتــگي بي پايان را ندارد ، سر به ديوار
خيمه مي گذارم و اشك مي ريزم . صداي سم اسب ها و صداي غرنده ي فرات در گوشم مي پيچد و از درون ،
لايه لايه مي ريزم ! سرم به دوران مي افتد ، افتان و خيزان به علم ها چنگ مي زنم .
آقا ... ! بگو زير كدام علم بمانم تا تو لحظه اي قلب بي تابم را آرامش دهي ...؟ گوش هايم را مي گيرم ، دلـم
از صداي شرشر آب آشوب مي شود ...
طبل ها مي كوبــند .. مي كوبــند .. مي كوبــند و لحظه اي آرام نمي مانند . مردها بر سر مي زنند . خاك بر سر
مي پاشند . فرياد وااسفا سر مي دهند و گاه از حال مي روند . رقيــــه بـــي تــاب به دنبـال عمه مي دود ! عمه
جان ... عمه جان ...
صداي سيلي در گوش زمان مي پيچد . دختر سه ســاله سر مي تاباند . تـــوان ماندن ندارم . كوچـه اي بالاتر ،
خياباني پايين تر ...
خورشيد ، شلاق سوزانش را بر تن زمينيان مي كوبد ، پرچم ها راز پايداري مي گويند ، اما هيچ دلـي يــاراي
تحمل ندارد . آخر ظهر عاشوراست .
الله اكبر ... الله اكبر ... طبل ها ، سنج ها ،آدم ها ، رنگ ها و زنجيرها انگار در فضا رها شده اند .
و دمي ديگر فرياد حسين ... حسين از كربلا ، از كوچــه ها و از دل ها بر مي خيزد و من مثل هر سال در اين
روز ذوب مي شوم . بانويم زينب عليهاالسلام ، شايد بي تاب تر از هم از خيـمه ها بيرون مي دود ، او بي تاب
ياري از دست رفته است . شعله ي خيمه ها كه به آتش كشيده مي شوند ، چشم هايم را مي سوزاند ... !
زينب به كانون قيامت مي دود .
او بي تاب گلوي بريده اي است كه زهرا ، عليهاالسلام ، بر آن بوسه زده ...!
چشم هايم را مي بندم ، چقدر عاشورا ببينم و تا به كي حـسين تنها بماند ... ! كاش آقا در ظهر خونين عاشورا
، ظهور كند ... ! ![]()
نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1387/11/24 ساعت 11:46 قبل از ظهر
بلور ...

مي نويسم تا به يادگار بماند خطي از دل ... ردي از زمان ...
دلم مي خواهد از همه چيز بنويسم ...
از خدا ... از زندگي ... از عشق ... از خودم .... از خودت ....
نپرس تا كي ... ؟! كه زمان آخرين ايستگاه اين جاست ...
وقتي براي نوشتن پر از واژه اي ، چه دليلي براي ننوشتن ... ؟!
اين روزها تمام دنيا پر از واژه است .... واژه هايي از جنس امواج .
اين هم بهانه اي براي زندگي ...
براي سهيم شدن توي لحظه هاي نيلي زندگي فراموشم نكن ...
فهرست اصلی
دوستان
... بــانوي بـــهار ( وبلاگ دوم ) ...
... شاهزاده اي از آسمان ...
... گل اميد ...
... معجزات رنگين كمان ...
... قدم هايت را استوار تر بردار ...
... زنبور عسل ...
... گل وحشي ...
... پري دريايي ...
... سرزمين يخي ...
... قلب هاي شكسته ...
... دل پاييزي ...
... حقيقت ...
... خشونت دنيا ياد داد دوست بدارم ...
... بهترين ها براي گوشي ( آقا وحيد ) ...
... عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن ( آنيتا ) ...
... تربچه جان ( الهه ) ...
... شعر و مطلب هاي عاشقانه ...
... ×شعرهای سارا × ...
مهدی=-=--دفتر عشق
... سايت سرگرمي و تفريحي لوبيا ...
پیوندهای روزانه
فروشگاه الكترونيك ايرانيان
آهنگ هاي عربي
مطالب آموزشي و مذهبي
مجله خانواده سبز
گروه جوان
اطلاعاتي درباره آخرين گوشي ها
كدهاي جاوا اسكريپت
قالب هاي رايگان
زيباترين قالب ها ( حامد )
گلچيني از بهترين آهنگ هاي چاوشي و يگانه
ياد ايام گذشته ...
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح بلور
POWERED BY