cytjga2kgj50p7iaktv.jpg

 

 

مي خواهم از گذرگاه تير حادثه ها بگذرم و نگاه خونبار شقايق را ببينم و به ياد ناله هاي رقيه و غربت زينب

 

سكوت شب را بشكنم .

 

 

زينب جان ... ! مي خواهم ناله هاي شبانه ات را در كوچه پس كوچه هاي غربت شام بيابم . مي خواهـم سينه

 

ي شب هاي بي كسي را بشكافم  و در گوشه اي از چشمان خونبار شقايق منزل كنم و به ياد تشنگي نرگـسان

 

عاشق ، برگ هاي نرگسي را سيراب كنم و چهره ي سيلي خورده نيلوري را مرهم باشم .

 

 

زينب جان ... ! تو از جور نامردان مدينه ي خويش سوختي و من هم اسير نامردمان مدينه ي خويش .

 

زينبم ...! آسمان از ظلمي كه بر تو رفته امروز گريست و من چگونه سكوت اختيار كنم و قبر شــش گوشه ي

 

حسينت را عاشق نباشم . من با كوله باري از درد و التماس به كوچــه ي ياد تو قدم مي گذارم تا شايد نگاه تو

 

ياس زخمي قلبم را مرهــم باشد . پذيرايم باش كه در جــاده ي بي كسي ، امـيد رحمت تو ، نويد بخــش كــويـــر

 

خشكيده ي وجودم است .

 

 

طبلها مي كوبند ، سنجها بي قراري مي كنند و اشك ها بي تاب رهـــايي اند . گودخانه ي چشم ديگر تاب درياي

 

غم را ندارد و موج موج اشك بر صورتم روان مي شود . پلك ها را مي بندم تا شايد شورش دلـــم را مرهـمي

 

گذارم ، اما صداي العــطش ... العــطش ... از فراسوي تاريــخ بر جانم چنگ مي زند . چه نــزديك است پژواك

 

مويه هاي كودكان بي قرار نينوا ... ! چه بي نوايم كه توان ِ دسـت ياري آقايم را ندارم ...! دست ها را بالا مي

 

برم ، به آسمــان نگاه مي كنم ... خورشيد به سخــتي مي تابد ! اشك خورشيد همچو تيغه هاي فلــزي برنده بر

 

رويم كه نه بر روحم مي نشيند ... !

 

 

تا ساعتــي ديگر تاب نمي آورم .. سراســـيمه بر مي خـــيزم . از كـوچه ها مي گذرم . هيچ كجاي شهر غريبه

 

نيستم . هر جا پا مي گذارم در خيمه ي آقايم و بوي خاك كربلا بر مشام جانم مي نشيند . اما آرام ندارم .

 

صداي امواج فرات زخمه بر تار دلم مي زند . دلم زير بار سنگيني اين ماه مي شكند و بانوي مصيـــبت كـش و

 

فرياد رسم را صدا مي زنم و به آسمان مي نگرم . زينب بي قرارتر از رعد آسماني ، كودكي را در آغوش مي

 

گيرد ، زخمي را مرهم مي گذارد ، تيري از گلوي مــجروحـــي بيرون مي كشد و يال ذوالجنـــاح را نوازش مي

 

كند . چشم برمي گيرم . به لشكريان بي امامي مي نگرم كه پيمان همدلي با آقايشان بسته اند . پرچـم بر دوش

 

گرقته و كوچه ، كوچه ي تاريخ را پي مولايشان مي بويـــند . به پـــرچــم ها مي انديشم و به راز برافراشتگي

 

شان ، در شبي به بلنداي تاريخ ... !

 

 

تار و پود دلم را به رنگ سياه مي بافم و با سياه پوشان هـــم نوا مـــي شوم . حسـينم يا حـسينم ، يا حـسينم يا

 

حسين ...

 

 

كاش من و همه ي سياه پوشان در آن روز بي غــــروب لشـــكريان ســـردار تـنهايمان بوديم . كاش ، همه در

 

صحرايي بي قرار ، در گرمايي كِشدار ، در تشنگي اي بي پايان ، به چشـمه ي زلال و نوراني وصال دست مي

 

برديم ، صورت دلمان را مي شستيم و زخم سوزان عاشورا را به نگاهي از يار مرهم مي گذاشتيم ...

 

 

آقــــا ... ! نگاهم كن ، محــتاج نظري از توأم . دلم تاب اين همه سرگشتــگي بي پايان را ندارد ، سر به ديوار

 

خيمه مي گذارم و اشك مي ريزم . صداي سم اسب ها و صداي غرنده ي فرات در گوشم مي پيچد و از درون ،

 

لايه لايه مي ريزم ! سرم به دوران مي افتد ، افتان و خيزان به علم ها چنگ مي زنم .

 

 

آقا ... !  بگو زير كدام علم بمانم تا تو لحظه اي قلب بي تابم را آرامش دهي ...؟ گوش هايم را مي گيرم ، دلـم

 

از صداي شرشر آب آشوب مي شود ...

 

 

طبل ها مي كوبــند .. مي كوبــند .. مي كوبــند و لحظه اي آرام نمي مانند . مردها بر سر مي زنند . خاك بر سر

 

مي پاشند . فرياد وااسفا سر مي دهند و گاه از حال مي روند . رقيــــه بـــي تــاب به دنبـال عمه مي دود ! عمه

 

جان ... عمه جان ...

 

 

صداي سيلي در گوش زمان مي پيچد . دختر سه ســاله سر مي تاباند . تـــوان ماندن ندارم . كوچـه اي بالاتر ،

 

خياباني پايين تر ...

 

 

خورشيد ، شلاق سوزانش را بر تن زمينيان مي كوبد ، پرچم ها راز پايداري مي گويند ، اما هيچ دلـي يــاراي

 

تحمل ندارد . آخر ظهر عاشوراست .

 

 

الله اكبر ...  الله اكبر ... طبل ها ، سنج ها ،آدم ها ، رنگ ها و زنجيرها انگار در فضا رها شده اند .

 

 

و دمي ديگر فرياد حسين ... حسين از كربلا ، از كوچــه ها و از دل ها بر مي خيزد و من مثل هر سال در اين

 

روز ذوب مي شوم . بانويم زينب عليهاالسلام ، شايد بي تاب تر از هم از خيـمه ها بيرون مي دود ، او بي تاب

 

ياري از دست رفته است . شعله ي خيمه ها كه به آتش كشيده مي شوند ، چشم هايم را مي سوزاند ... !

 

زينب به كانون قيامت مي دود .

 

 

او بي تاب گلوي بريده اي است كه زهرا ، عليهاالسلام ، بر آن بوسه زده ...! 

 

 

چشم هايم را مي بندم ، چقدر عاشورا ببينم و تا به كي حـسين تنها بماند ... ! كاش آقا در ظهر خونين عاشورا

 

، ظهور كند ... !  

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1387/11/24 ساعت 11:46 قبل از ظهر