براي يه دوست ...  كسي كه دست نوشته هاشو خيلي دوست دارم ...

 دوستي كه  برام ... كسي كه هيچ وقت ...

 

                                       

 

نوشته بودم کمی قبل تر از يك تا 10 ... و به انتظار ادامه اش ماندم تا تو بشماری ... اما میان گذر لحظه ای آرامش و حضور طولانی دلتنگی ات ندیدی .. گذشتی ... اما من شمردم ... !

حالا به چند رسیده ایم بماند ... شب ... روز ... و خاطراتی که حک می شود روی لحظه های ما ... بی آنکه اصراری داشته باشیم برای ماندگاری اش ...

وقتی حرفت حرف خستگی و دلتنگی و تنهایی می شود دستانم پر می کشد به وسعت تنهایی ات... به وسعت سکوتی که هزار هزار واژه از فریاد را هجی می کند ... من می دانم و تو و خدایی که همین نزدیکی است ... میان لبخندهایی که به حرمت آشنایی دور و درازمان برجاست ... شاید از زمانی دور تا فرداهایی دورتر...

کاش آغوش مهربانی ام به عمق خستگی هایت برسد ... کاش نگاهم ذره ای از یادت ببرد که دنیا بازی هایش را با بی رحمی رو می کند ...

می دانم کوچکم ... می دانم عمیقترین نگاهم تنها به ابتدای نگاهت می رسد و باز تو می مانی ...    می دانم میان ضربه های زمان دورم و تو در سکوت می شماری لحظه ها را ... اما من به وسعت تمام لحظه های عاشقی همراهت خواهم بود ... تا عرش شادمانی ماندگاری که ، امید به رسیدنش هر روز میان دعاهای رو به آسمانم جاری است ... من تا سرشاری عاشقی کنار تو می ایستم ... تا آنجا که حجم تنهایی و دلتنگی هایم اسیرت نکند ...

من به تمام جاده های مه آلود صبحدم به شوق تو سلام خواهم کرد که ردپای تو میان تمامی شبهای رویایی زندگی باقی است ...

اگر هستی خبرم کن ! من نبش کوچه باغ دلم چشم انتظار تو ایستاده ام ... با گلبرگی از پونه های وحشی ... 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در دوشنبه 1387/02/02 ساعت 3:20 بعد از ظهر