تبليغاتX
بلور احساس

بلور احساس

* احساس من از جنس شیشه ، نه از الماس و بلور است *!

اگر بداني ...

 

من از بودن پریشانم پریشان ، من از انسان گریزانم گریزان

 

ازآن روزی که ایزدآفریــدم ، ازاین کار خدا حیرانم حیران

 

 

 

اين روزا دلم بدجوري گرفته ... هيچ چيز و هيچ كسي آرومم نمي كنه .. از همه چيز و همه كس متنفرم ... حسي كه هيچ وقت نداشتم ... كم آوردم ... براي اولين بار تو زندگي كم آوردم ...

درسته كه مغرورم ، خدا  هم چندين بار منو محكم از عرش تا فرش كوبونده ... حقم بوده ... ولي هر بار با توكل به خودش از نو شروع كردم ... اما فكر اين يكي رو نمي كردم ... تحمل اينو نداشتم ... روزا و شبام ديگه برام فرقي نمي كنه .... اين جز اون دسته از حالت هايي كه هر كسي تو زندگيش يكبار تجربه مي كنه ... البته شايد ... شايدم همه نه ... اشتباه كردم ... من كه شايد به نوعي از پايانش خبر داشتم نبايد اين كارو مي كردم ... كاش حداقل تو شرايطي بودم كه مي تونستم بي هيچ دغدغه اي بشينم و ساعت ها به همه چيز فكر كنم ... هميشه براي هر چيزي يه راه حلي داشتم ، ولي اين يكي راه حل نداره .... فقط بايد بريزم تو دلم  ...  

خدا هميشه در حال امتحان كردنم بوده ... نمي گم سربلند بودم ، ولي هميشه يكي يكي نه همه چيز با هم ... چرا اين بار همه چيز با هم اتفاق افتاد ؟ مني كه دوست داشتم همه اينا رو با هم داشته باشم ، حالا همه چيز رو از دست دادم ... دقيقا مثل كسي هستم كه وسط يه مرداب بزرگ قرار گرفته ، نه را به عقب داره نه جلو ... حتي جرات فرياد زدنم ندارم ...

چيزايي رو كه دوست داشتم ديگه اون معنا رو برام ندارن ... بي پرده بگم ايمانمم از بين رفته ... خدا رو هم قبول ندارم .. هميشه مي گن ايمان آدما تو سختي هاست كه سنجيده ميشه ... پس چرا تنهام گذاشته ؟؟؟ چرا كمكم نمي كنه ... ؟ چرا حالا همه چيز عكس اون چيزي شده كه من مي خواستم رهام كرده .... ؟ چرا دلمو آروم نمي كنه ؟

مني كه هيچ چيزي رو همين طوري بهم نداده ، براي هر چيز كوچيكي كه بدست آوردم كلي تلاش كردم ... يعني خودش خواسته اين طوري باشم ، براي هر چيزي كلي التماسش كنم ، گريه و خواهش كنم ... شايد ... تازه شايد بهم مي داد .... انگار اين طوري با من حال مي كنه ... به خاطر همين ، قدر همه چيزايي رو كه بهم داده مي دونم ... جايي هم كه تلاشي نكردم هيچي بهم نداده ... نخواست كه راحت طلب باشم ... ولي اين بار فرق مي كرد .... ديگه چيزي ازش نمي خوام ، تنها چيزي كه توي اين چند وقته دلم ميخواد ، اينه كه يا عمر من تموم بشه يا عمر دنيا ... فقط همين   

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در جمعه 1387/01/30 ساعت 7:16 بعد از ظهر


يكبار ...

                                 

                                            

 

شايد عشق لحظه‌اي حرفهاي عاشقانه زدن باشد ...
شايد عشق عطش رسيدن باشد ...
شايد عشق انتظار يك سلام باشد ...
شايد عشق دل نگران باشد ...
شايد عشق نگاه لرزان باشد ...

اما عشق ، فقط گم شدن است ... ! هيچ شدن است ... ! نبودن است ... !
تونستي بفهمي ... ؟

 

خيلي كلماتي كه تا حالا براي هيچكس به زبون نياورده بودم ، براي اون ازصندوقچه‌ي  دلم خارج كردم. شايد اشتباه كردم شايد هم نكرده باشم . البته نه به زبون ، با قلم دل براش نوشتم ، هر چند كه ديگه دير شده بود ، و همه چيز تموم شده ...
ولي اگر اشتباه كرده باشم مطمئنا آخرين بار در عمرم خواهد بود ... !

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1387/01/18 ساعت 2:11 بعد از ظهر