تبليغاتX
بلور احساس

بلور احساس

* احساس من از جنس شیشه ، نه از الماس و بلور است *!

ديوار اعتماد ...

 

                 

 

 

اعتماد دیوار با صلابتی است که می توانیم عین کوه به آن تکیه کنیم و گام های بلند عشق و محبت را به شتاب برداریم ؛

اعتماد دیوار با صلابتی است که می توان پر از انرژی ، سرشار از سرزندگی و تازگی بر فرازش ایستاد و به رنگین کمان محبت خیره شد ؛

می توان بر فراز ستون های با صلابتش ایستاد و طعم پر طراوت امید را مزمزه کرد ؛

اعتماد دیوار با صلابتی است که می توان بر فرازش ایستاد و رویش جوانه های سبز و معطر احساس را به تماشا نشست.

هنگامی که به دیوار با صلابت اعتماد تکیه داده ایم ، هیچ لکه ای ، هیچ کدورتی آسمان آفتابی امید را کدر نمی کند.

هیچ بندی شوق پرواز را از بال های پر تپش و پر امید احساس نمی ستاند ؛

 

               وای اگر دیوار بلرزد ...

                               وای اگر دیوار ترک بردارد ...

               وای اگر دیوار فرو بریزد ...

                                   وای اگر دل زیر آوار بی اعتمادی له شود ....

 

وای اگر خون و اشک به تکه پاره های دل بچسبد  و سخت و دلگیرش کند؛

زیر آوار بی اعتمادی همه زندگی ، همه واژه ها ، همه حس ها ، همه خواستن ها و نیازها ، همه کلمات ، پوچ و توخالی و بی معنی می شوند ؛

اگر دیوار با صلابت اعتماد فرو بریزد ، تک تک آجرهایش ، در تلخی و سختی نا امیدی به هم می پیچد و سلول های تن و دل را می خراشد و می سوزاند ؛

باید دانه دانه ، تک تک آجرها را دوباره بر فراز هم چید تا دیواری برای تکیه دادن ، برای گریز از فروریختن دل آفریده شود ؛

اگر دیوار اعتماد فرو بریزد ، چنان آواری بر سر دل فرود می آید که بیرون کشیدن سلول های به خون نشسته احساس ، دلی از سنگ می خواهد ؛  دلی از سنگ برای آنکه بتواند با سر سختی و خیرگی ، خون های جامانده بر روی زخم های دل را پاک کند ؛ تکه هاي شکسته دل را دوباره کنار هم بچیند تا بتواند دوباره آهسته آهسته به صدای تپش امید و عشق گوش بسپارد ؛

باید با صبوری آجر ها را تک به تک دوباره روی هم چید تا دیوار با صلابت اعتماد دوباره آفریده شود ...

باید صبوری کرد ...

باید قدم ها را آهسته و نرم و محتاط برداشت ، مبادا که چینی نازک اعتماد ترک بردارد ... باید پای دیوار تازه رسته اعتماد زانو زد و با اشک و عشق ملات دیوار اعتماد را محکم کرد ...

عشق که هست ....

مهر و شور دلدادگی که هست بهانه برای بر فراز شدن دیوار اعتماد هم هست؛

باید دیوار اعتماد را با اشک و عشق دوباره ساخت .

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1386/09/25 ساعت 7:23 بعد از ظهر


لب خاموش ...

 

 

 

 

 

 

دلم برای دستهای خسته ام می گريد
دلم برای دريای
احساسم می گريد
دلم برای نيمه قلبت
 ...
که تو آن را از آن من خواندی می گريد
می دانی ماه هاست پشت اين در تو را می خوانم
دلم برای دلم که بی صدا می گرید ، می گرید !!
و اکنون حتی برای بیان احساسم هم خسته ام
من تنها مترسک شالیزار قلبت بودم
اما ، اکنون از آن هم چیزی باقی نمانده

کلاغ ها ارزن به ارزن وجودم را خورده اند
ای کاش در کودکیم محو می شدم
شاید اینگونه می توانستم همچون ستاره ای کور
در عمق آسمان قلبت سوسو زنم
می خواستم مهربان قلبت باشم
اما همیشه
خواستن ، توانستن نیست ... !

 

                

 

 

سفر به خير خاطرات من ... سفر به خير رفيق هاي نارفيق ... سفر به خير دوستان نيمه راه ... سرتان سلامت ... !

دلم گرفته اي خدا ... نفس نمي كشم ... دلم عجيب ترك ترك شده ... و آن چنان كه مي تپد شكاف خسته اي ميان قلب من ، به روزهاي من ، به سادگي من نيشخند مي زند ... !!

چه خوب بود آن زمان كه ساده بودم و دچار قلبي بي ريا ...

دلم به اين يكي دو دوست ، به نام خواهر چه شادمانه بود ... به اينكه غصه را چه باك ... ؟ منم و قلب هاي پر از عشق و نور و سادگي و معرفت ... منم چونان ستاره اي ميان قلب آسمان دوستي ... !

عجب خيال باطلي ... به زير دست دوستي ؛ خنجري ... ! ز پشت چشم مهر ، نفرتي ... !

ميان حرف ها همه دروغ و افترا ... ! چه خسته ام ؛  چه خسته ام ز روز ها و ماه ها و سال ها ... ! دلم گرفته اي خدا... !

شكسته جام شيشه اي ... 

                             شكسته تنگ قلب من ...

                                         و ماهي ام در اين كوير ... چه بي بهانه جان سپرد ...

عجب زمانه اي ...

                        عجيب مانده ام عجب 

كه دوست ها چطور دشمني به خوردمان دهند ... ؟ !

چقدر ساده ام خدا ؛ براي خاطر تمام حرف ها مرا ببخش !

خسته ام ...

تحملم تمام شده ...

كمر شكست ...

چگونه دوستي بلاي جان شده ؟!

نفس نمي كشم ... براي خاطر هزارمين رفيق نارفيق ... دگر تحملم ز دست رفته اي خدا...!نفس نمي كشم!

 بي هيچ سخني آمده ام تا ناگفته هاي سر فرو برده در اعماق وجودم را سرباز كنم و روان شوم در دست خط هاي دوسه روزه ام ... چشمم كه به چشم ناگفتني هايم مي افتد به التماس نگاه مي كنند و دست مي گذارند روي لبهايم براي نگفتن ؛

هزار بغض مي كارند در گلويم براي سكوت و نخواهم گفت ... زيرا ناگفتني ها هميشه ناگفتنيست ، مگر آنكه بين قلب ها نه ديواري باشد و نه حتي مرزي ...!!

چه خيالي ... !! اين روزها همه چيز ديوار دارد ... مرز دارد ، حتي احساس ؛

گنجينه ام را قسمت نخواهم كرد با هر از گرد راه رسيده اي ... گنجينه ام گران بهاتر از آن است كه به باد بسپارم ... گنجينه اي كه هنوز هيچ كس را ياراي يافتنش نيست ... مرا پيدا نخواهند كرد ... !

چقدر دنيا كوچك است ، مرز بين رفيق و نارفيق به اندازه يك مو باريك است ، مگر نازكتر از گل شنيديد كه اين چنين كرديد ؟ حرفهايم را نفهميديد ، سهم من از دنيا و رفيق اين نبود كه فقط با خاطرات آن سير كنم .

اگر مرهمم نيستيد ديگر چرا زخمم مي شويد ، بدن من خود تكه پاره است ، در ميان اين ناباوريها شما هم شديد زخمي نو . محال است ببخشمتان ، مگر چقدر تحمل دارم ...؟؟؟

باران ... باران ... آه ای باران

ببار كه اگر به دنبال وقت خوبي براي باريدني ، همين حالاست ، ببار كه كاري سخت در پيش داري ، ببار شايد با باريدنت ، دل ها از كينه پاك شود حتي دل من نيز كينه اي را  به بر  گرفته ...

دل هايي كه روزي فكر مي كردم هميشه همراه و ياور من هستند ، پر از كينه اند ، پر از دورويي

آري اين رسم روزگارست ، در چشمانم مي نگرند ... ولي گويي غريبه اي را ديده اند و بدون كوچكترين توجهي مي گذرند .

بيا اي باران كه درد و دل هاي زيادي با تو دارم ، بيا اين دورنگي را بشوي .

آري تو را مي خوانم اي باران ، تويي كه در تنهايي هايم همدم چشمانم بودي ، تويي كه لحظه اي تنهايم نگذاشتي ، پس اكنون چرا فراموشم كرده اي ، اين نامردمان تو را نياز دارند كه به زيباييت قسم اگر لحظه اي به تو و پاكي ات مي انديشيدند ، با من و روح ودلم چنين نمي كردند .

من تو را مي خوانم ... تويي كه با ديدنت تمام وجودم آرامش مي گيرد ، پس چرا در تنهاييم تو نيز تنهايم مي گذاري ؟

ببـــــــــــــــار ، ببار كه اينان فقط به تو نيازمندند ، ببار و بشور چشمهايشان را .. ببار و ببر كينه را و دورنگي را ، اي باران من بي تو هيچم ، هر از گاهي سري به چشمانم بزن كه بي تو همچون مزرعه اي خشك و ترك خورده ام .

ببــــــــــــــار بر ذهن خراب اين نـــــــــــــارفيقان ، در انتظارت خواهم نشست .

خدايا .... چرا ؟؟؟

مدتيست طولاني كه از خودم مي پرسم .... چرا ؟

اينك از تو مي پرسم تو جوابم را بده ... آري تو .

چرا انسان ها اينقدر كم ارزشند يا بهتر بگويم كم ارزش شده اند ؟

چرا از ميان اين همه انسان مرا ميان اينان قرار داده اي ؟

انسان هايي كه نه براي خود ارزش قائلند ،  نه براي ديگران ، نه براي دوستان ، و حتي نه براي تو .

خدايا گاهي دلم براي خودم مي سوزد ، مي پندارم كه چقدر در اين دنيا غريبم ، ولي بعد از آن دلم براي تو مي سوزد ؛ تو غريب تري ... مي دانم نيازي به دلسوزي نداري ،  ولي دلي كه قسمتي از آن سوخت ديگر نمي توان مانع سوختنش شد .

مانند خانه اي چوبي كه براي خوشحالي كودكي از ديدن شعله ، قسمتي از خود را به دست آتش مي سپارد ، ولي تا آخرين قطعه اش مي سوزد .

خدايا تنهايم مگذار ، مرا از اين غربت نجات ده ، غربتي طاقت فرساست ... غربتي در ميان همه دوستان .... غربتي غريب است ....!

     

 

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در دوشنبه 1386/09/05 ساعت 5:56 بعد از ظهر