تبليغاتX
بلور احساس

بلور احساس

* احساس من از جنس شیشه ، نه از الماس و بلور است *!

ميلاد نور ...

 

 

بسم الله النّور

   

با سلام و درود

 

 میلاد با سعادت امام رضا (ع) بر شما مبارك.

 

 

 

 

زائری بارانی‌ام ، آقا به دادم می‌رسی ؟

 

بی‌پناهم ، خسته‌ام ، تنها ، به دادم می‌رسی ؟

 

 

گرچه آهو نیستم ! اما پر از دلتنگیم ...

 

ضامن چشمان آهوها ، به دادم می‌رسی ؟

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1386/08/30 ساعت 5:22 بعد از ظهر


بدون شرح ...

 

   خیلی وقته که حوصله هیچ کسیو ندارم حتی خودمو ...                                               

بعد از مدت ها امروز رفتم بیرون ، رفتم دانشگــاه که کارای اداریمو تموم کنم ، رفتم یه هوایی تازه کنم ، ولی نمی دونم چرا بدتـــر شــــدم ،  فکر کنم اینم جزئی از همون حال و هوای پاییزه که ازش متنفرم ، شایدم دانشگاه ...                                                                      

بعد از کلی بالا و پایین رفتن بالاخره تموم شـــــد ... !                                                

ولی با یه بغض غــــریب ... آخه راستش قرار بود بچه هایی که مثلا ممتازن بدون کنکور وارد دوره بعدی بشـــــن ، اونم از شانس من بخشنامه جدیدی اومده که منتفی شده ، چرا باید امســـــال اینطوری می شد ... ؟؟؟           

رفتم توی حیاط خلوت دانشگـــاه که جای همیشگیم بود ... چقدر اونجا رو دوست داشتم با اون بیدای مجنون ، با اون حوض کوچیکی که همیشه شیطنتم این بود که فواره هاشو باز کنم ، یه بارم این کارو کردم ، چقدر حیاط اون روز با بوی نمی که به خاطره قطره های آب توی هوا پخش می شد با اون نسیم ملایم بهاری زیبا بود ، محاله اون روزو فراموش کنم ، سرمو گذاشته بودم بین دستام و چشمامو بسته بودم ، داشتم با خاطرات سیر می کردم که یهـــو یکی محمکم زد پشتم  ( یکی نیســــت بگـــه آزار داری ... ؟   ) ، چند تا از دوستان یا بهتره بگم هم دوره ای هام بودن  ... سلام کردن ، جواب سلامشون رو دادم ولی نه مثل همیشه ، با یه بُهتی نگـــام کردن که راستش خودمم جــــا خوردم ، آره ... حق داشتن ... دیگه از اون عاطفه شاداب و سر حال خبری نبود ، یه کمی گپ زدن , بعدم رفتن ... عجـــــب دوستایی ! حیـــف که خیلی دیر شناختمشون ، یه مشت آدمای منفعت طلبی که همیشه به فکر سود خودشون بودن تا به فکر یه دوستی بی غل و غش ... بهتـــر که از دست همشون راحت شدم . 

آروم آروم راه افتادم ، نمی دونستم کجا دارم می رم ، وقتی به خودم اومدم جلوی دربودم ؛ پاهام ، رمق اینکه این تن خستمو این طرف و اون طرف بکشن رو نداشتن ،حال این رو که برگردم به خونه هم نداشتم ، از روی اجبار سوار ماشین شدم ، کاری که هیچ وقت نمی کردم اونم تنهــــا ، جالب این بود که راننده هم هیچ کسی رو جز من سوار نکرد ... هر چی فکرمی کنم نمی دونم چی باعث شد که سوار بشــــم ، شاید چهره قشنگ و نورانی اون مرد که حتی نگاهمم نکرد  ...                                              

بیچاره راننده دید اینقدر بی حالم برگشت گفت : موسیقی گوش می دی ...  ؟ داشتم فکر می کردم حتما می خواد ترانه بذاره ... توی دلم داشتم بهش بد وبیراه می گفتم ؛ آخه از ترانه های امروزی واقعا متنفرم ... وقتی دید جوابی ندارم خودش به انتخاب خودش یه آهنگی گذاشت که فکر نمی کنم حال و هوای اون لحظه هیچ وقت فراموشم بشه ...                       

نمی دونم ... امروزهمه چیز دست به دست هم داد تا منی که هیچ وقت با هیچ آهنگی گـریه نکرده بودم اونم کجا ، جلوی یه غریبه ، اشکام سرازیر شد ، اصلا نفهمیدم چرا گریه کردم ، تازه وقتی تموم شد با اینکه از توی آینه داشت نگاه می کرد که گریه می کنم ، مجدداً دوباره گذاشت ... نمی دونم شاید می خواست یه جورایی سبک بــــشم .  وقتی رسیدم نمی خواست ازم کرایه بگیره ، گفت : من کسی رو سوار نمی کنم چون شغلم این نیست ، ولی نمی دونم تو رو چرا سوار کردم ، شاید به خاطر این که شبیه بچه های دانشگاه ازاد نبودی ( مگه دانشگاه آزادیا چه شکلین ... عجـــبا ؟  )                       

ولی قبول نکردم و پول کرایه رو دادم دلم نمی خواد مدیون کسی باشم ... داشتم پیاده می شدم ، برگشت گفت : میشه یه یادگاری بهت بدم ... به خـــدا چشمام گــــرد شد ، یــــــهو دیدم سی دی آهنگو گذاشت توی دستم و گفت هر موقع دلت تنگ شد گوش بده و اگرم از من یــــــادی کردی برام دعا کن ، گفتم چرا این کارو می کنیــــــن ؟                                                      

گفت : توی این نیم ساعت به اندازه همه عمرم که عاشق داشتن یه دختر بودم ، تو رو دوست داشتم و چهرتو هیچ وقت فراموش نمی کنم ... مواظب خودت باش ؛                                

تا اومدم به خودم بیــــــــام ، رفت ، رفت و منو با یه دنیا خاطره جا گذاشت .                      

اینا رو برای کسی تعریف نکردم جز این جا ، چون جایـــــــگاه دل نوشته های خصوصی منه .

اینم اون شعری که گوش کردم ؛

شاید برای شما خوندنش همین طوری بی معنی باشه ، ولی برای من که عاشق موسیقی سنتی و سنتورم ، اونم با اين شعر كه مفهومش عرفاني خيلي لذت بخش بود  ...

 

 

 

                                         

 

 

 دیدی که رسوا شد دلم ، غرق تمنا شد دلم

 دیدی که من با این دلم ، بی آرزو عاشق شدم

 

با این همه آزادگی ، بر زلف او عاشق شدم

 

 ای وای اگر صیاد من ، غافل شود از یاد من ، قدرم نداند

 فریاد اگر از کوی خود ، وز رشته گیسوی خود بازم رهاند

 

در پیش بی دردان چرا ، فریاد بی حاصل کنم

گر شکوه ای دارم زدل ، با یار صاحب دل کنم

 

 وا ز دردی که درمان ندارد

 فتاده ام به راهی که پایان ندارد

 

از گل شنیدم بوی او ، مستانه رفتم سوی او

تا چون غبار کوی او ، در کوی جانان ذکر کنم

 

 دیدی که در گرداب غم ، از فتنه گردون رهید

 افتادمُ و سرگشته چون ، امواج دریا شد دلم

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1386/08/10 ساعت 6:30 بعد از ظهر


خزان بي عاطفه ...

 

 

 

چه کسی می گوید :                                    

 

             پاییز بهاری است که عاشق شده است ...             

 

حال آنکه صدای سرد باران در کوچه ی دلتنگی ها

 

یادآور غم و اندوه است ... !

 

با اینکه عاشق بارانم  ؛ اما نه در این فصل ...

 

       

 

 

باد آرام وزیدن می گیرد
ابرهای تیره و تلخ ، بر فراز سرم ، سر می رسند ،
اندوه به یک باره در دل می نشیند
و این آغاز فصل پاییز است

فصل هماهنگی با زرد ، مثل تولد آدمکهای چوبین ، که در زندگی من فقط پوسیدند .

فصل رنگ پاشی ، رنگ کردن مرگ ، مثل رنگ کردن کبک و طاووس ،

پاییز ؛ صدای خش خش تنهایی ، مثل پا گرفتن کابوس های شبانه ، فصل عریان شدن درخت ، عریان شدن واژه ،

فصل باران ، فصل رویش شعر ، رویش فقط احساس ...

باز هوا دلگیر شد ، شب ها نفس گیر شد ، برگ های زرد و به باد رفته چشم گیر شد ... !

و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی ،
در کنار پنجره ایستاده ام و به دوردست ها خیره شده ام ..
وقتی کناره پنجره می ایستم دلم می گیرد ؛
وقتی به دوردست ها خیره می شوم دلم می گیرد ...
این روزها دلم عجیب گرفته، چقدر خسته ام...

از این افسرده پاییز غم انگیز دلم خون است ،

نه در خورشید شور زندگانی ، نه در مهتاب شور شادمانی ،

غروبی غمگین و محنت بار دارد ، همه درد است و با دل کار دارد ... !

غمش چون غم من جاودانی است ،

اینجا پاییز است

فصل در به در کردن برگ های خسته دل ...

فصل طلوع غم انگیز خورشید

فصل اشک های آسمان دل شکسته .. !

صدای چلچله نمی آید ...

برگ های زرد و سرخ ،

سمفونی غم انگیز برگ ها که زیر پای سرنوشت خویش جان می دهند ،

خش خش ثانیه های تقسیم شده ...

خاطرات نارنجی ، شمعدانی ها ....

پاییز بهانه است برگ از درخت خسته شده ... !

چمدان هایی بسته ، باد بدرقه می کند دختر بهار را

آسمان آب می پاشد ،

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در سه شنبه 1386/08/01 ساعت 9:30 قبل از ظهر