تبليغاتX
بلور احساس

بلور احساس

* احساس من از جنس شیشه ، نه از الماس و بلور است *!

غربت چشمام ...

 

 

 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

 

                  تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

 

                  تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگت دعا کردم  

 

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا كردم !

 

تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی :

 

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

 

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

 

همین بود آخرین حرفت

                

                      و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

                                  مريم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب

 

 ساکت و نارنج خورشید وا کردم

 

نمی دانم چرا رفتی؟

 

                         نمي دانم چرا ... ؟

 

                                                       شايد خطا كردم !

 

و تو بي آنكه فكرغربت چشمانم باشي

 

                                 نمی دانم کجا ...؟

 

                                           تا كي ... ؟

 

                                                 براي چه ... ؟

 

        ولي رفتي !  

                                   

                 و بعد از رفتنت

 

                      باران چه معصومانه می بارید 

 

              و بعد از رفتنت ...

 

 یک قلب رویایی

 

ترک برداشت

 

                   و بعد از رفتنت اسم نوازش در غمي خاكستري گم شد !

 

و گنجشکی که هر روز با مهربانی دانه برمی داشت

 

 تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد ازرفتنت اسمان چشمانم خیس باران بود 

 

 و بعد ازرفتنت انگار کسی حس کرد ، من بی تو تمام

 

هستی ام از دست خواهد رفت

 

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

 

 و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد

 

                                کسی فهمید تو نام را ازیاد خواهی برد

 

و من می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود از یاد

 

                                            نخواهی برد    

 

و بعد از رفتنت ... !

 

آخه خدااااااااااااااااااااااااااا چه كردم كه اين بود سزاوارم .. 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1386/05/25 ساعت 7:10 بعد از ظهر


مبعث پيام آور وحي ...

 

 

 

 

 

محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود . تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت

مي گذرانيد.

ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود . محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد :

بخوان !

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست ! صدا دوباره گفت : ‌بخوان !

ـ اين بار محمد با بيم و ترديد گفت : من خواندن نمي دانم .

صدا پاسخ داد :

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد ، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است ، همو كه با قلم آموخت ، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت ...

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند .

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق برخود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت :

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم !

و چون خديجه علت را جويا شد گفت :

ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود ، ‌امشب من به پيامبري برگزيده شدم !

خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت ، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر قامت او  مي پوشانيد گفت :

ـ من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق داري ، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي آورم ...

ـ پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد .

 

 

 

 

خدا پیامبر اسلام را هنگامی مبعوث فرمود ، که از زمان بعثت پیامبران پیشین مدت ها گذشته ، و ملت ها در خواب عمیقی فرو خفته بودند . فتنه و فساد جهان را رفاگرفته و اعمال زشت رواج یافته بود . آتش جنگ همه جا زبانه می کشید و دنیا ، بی نور و پر از مکر و فریب گشته بود .  برگ های درخت زندگی به زردی گراییده و از میوه آن خبری نبود . آب حیات فرو خشکیده و نشانه های هدایت کهنه و ویران شده بود .

پرچم هی هلاکت و گمراهی آشکار و دنیا با قیافه زشتی به مردم می نگریست . و با چهره ای عبوس و غم آلود با اهل دنیا روبرو می گشت . میوه درخت دنیا در جاهلیت فتنه ، و خوراکش مردار بود ، در درونش وحشت و اضطراب ، وبر بیرون ، شمشیرهای ستم حکومت داشت .

تا اینکه کرامت اعزام نبوت از طرف خدای سبحان ، به حضرت محمد (ص) رسید .

نهاد اصلی وجود او را از بهترین معادن استخراج کرد ، و نهال وجود او را در اصیل ترین و عزیزترین سرزمین ها کاشت و آبیاری کرد ، او را از همان درختی که دیگر پیامبران و انبیاء خود را از آن آفرید به وجود آورد ، که عترت او بهترین عترت ها ، و خاندانش بهترین خاندانها و درخت وجودش از بهترین درختان است .

در حرم امن خدا رویید و درآغوش خانواده کریمی بزرگ شد ، شاخه های بلند آن ، سر به آسمان کشیده که دست کسی به میوه آن نمی رسید . پس ، پیامبر پیشوای پرهیزکاران ، و وسیله بینایی هدایت خواهان است ، چراغی با نور درخشان ، و به ستاره ای فروزان و شعله ای با برق های خیره کننده و تابان است .

راه و رسم او با اعتدال ، و روش زندگی او صحیح و پایدار ، و سخنانش روشنگر حق و

باطل و حکم او عادلانه است .

 

 

   

 

 

 

 

یکی از معانی مبعث یعنی بر انگیختگی مردگان ... مردگان از درون قبرها در می آیند چون

 

بایستی در محشر حاضر شوند.این کلام قرآن است که بایستی مبعوث شویم و از قبرها

 

در آییـم . بعد محشری است که در آنجا حشر باید کنیم وبعد از آن باید به پای میزان رفت

 

... حالا توجه کنیم به معنی دیگری از مبعث مردگان و حشر آنها ،

 

یا معنی دیگری از مبعث .

 

انسانی که تا این لحظه از حقیقت حیات خود بی خبر است . مرده ایست که در این گور

 

 دفن است ( منظور بدن خودمان است ) . آیا زیبا نیست و عاقلانه که باید از این گور تن

 

 مبعوث شویم .. انسان تا به حقیقت وجودی خودش ، به معنای روحش ، به حقیقت خدا

 

 و یگانگی حق ،  به توحید و به آن کیفیت بسیطی که هست پی نبرد مدفون در گور تن

 

است واین حرف قابل رد یا انکار نیست . وقتی صحبت از مردهً متحرک می شود شرح

 

 حال من و شماست . نباید که حتما زمان بگذرد و این تن در قبر به فساد کشیده شود و

 

در یک زمان بسیار دور بر انگیخته شود ... نباشد که ما گور به گور شویم . یعنی از گور

 

 تن به گور خاک برویم بدون مبعوث شدن و به حقیقت خداوند دست پیدا نکردن ...

 

اگر این انسان مبعوث بشود و بر انگیخته شود ، تازه می فهمد که پیامبر که بود و چه

 

گفت ... و چگونه مبعوث شد ... پیامبر( ص )مبعوث شده است یعنی یک لحظه به آن

 

مقام رسیده که با خدا در یک جا جفت شده و آنچه را که میگوید در واقع خداوند می گوید

 

 و خداوند از طریق دهان او با مردم صحبت می کند . او آنچنان در مقام خدایی قرار دارد

 

 که وقتی می گوید : « یا ایهاالمدثر »  

 

در حقیقت کلام خدا از دهان ایشان جاری می شود .

 

تا زمانی که افکارما افکاربمباران مسائل روزمره می باشد قادر به گرفتن پیام رسول خدا

 

نخواهیم بود و دین ما شده دین حرف ... مبعث پیامبر رو فقط دربردن و فرستادن صلوات با

 

صدای بلند می شناسیم . بدون آنکه ازاین مرد خدا اگاهی داشته باشیم ... بگذارید که

 

حقیقت نام پیامبر برای ما روشن شود . تا یادش در ذهنمان همیشگی شود و به یادش

 

 در تمام لحظات صلوات بفرستیم .

 

چقدرخوب است که ما اهل شعار دسته جمعی و زنده باد و مرده باد نباشیم ، تا وقتی

 

که می گویم پیامبر اکرم( ص ) سعی کنیم که کمی با او آشنا شویم و یاد یگیریم .

 

که این پیغام آور از چه کسی پیغام آورده و طرف پیغام او کیست؟ چرا من طرف پیغام او

 

نمی توانم باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

کسی که این حقایق را میخواند فردای قیامت نمی تواند بگوید من نمی دانم . من و شما

 

که اینها را می دانیم دیگر فرارکردن برایمان محال است . و بارمان سنگین ... حقیقت هر

 

امری را بایستی دریافت و گرنه چند قطره اشک که نشد ایمان بر دین ... خیر ..

 

پیامبر می خواهد به تو بفهماند که تو روح خدایی داری تو می توانی محیط اطراف خودت

 

را بسازی  شأنیت خدایی داری ... این بزرگان عهد و میثاق ، ما را با خدا به یاد می آورن ...

 

ان شاء الله خداوند ما را در این راه یاری کند ...آمین ....


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1386/05/17 ساعت 6:6 بعد از ظهر


بي تو تنهاترينم ...

 

سلام نویسنده بی نام ...

 

معنی حرفاتو نفهمیدم ، ولی بدون از چیزی هم سردر نمیارم ، شما درست می گی

 

دوست داشتم معنی حرفاتو بهم می گفتی

 

هر چند که حدس می زنم کی هستی

 

فقط اینو می دونم که دلم براش خیلی تنگ شده ... 

 

      آپم تقدیمی به اون ( نمی دونم شایدم خودت باشی ) ... 

 

 

 

 

      

 

 

ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد .

چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟

ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد

چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟

ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی

گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟

آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم .

آری ای عشق من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از

مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم .

و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم،

شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی دلم به درد آمده از

 اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما .

ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که

دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم .

چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟

انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر

غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم .

کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا

شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم

کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از

محبت و عشق را به من هديه دهد .

و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در

پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم .

ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها

به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم .

سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی

عاشقانه به من ميکنی .

ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین

نقطه آسمان میدرخشی .

انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد

که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم شايد در خواب ستاره يا

 خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس

ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از

 سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای

مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و

 بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم

آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد .


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در شنبه 1386/05/13 ساعت 10:0 قبل از ظهر


دل شكسته ...

 

 

سلام دوستای گلم ...

 

قصد نداشتم تو این چند روزه آپ کنم ، ولی اینقدر دلم گرفته که هیچی آرومم نمی کنه ، احساس

 

خوبی ندارم ، دلم می خواد ازاینجا فرار کنم و برم یه جای دور ... جایی که هیچ کس من رو

 

نشناسه ... هیچ کس نباشه ... سکوت ، سکوت و سکوت  

 

دلم می خواست کسی پیدا بشه که طاقت شنیدن این همه درد رو داشته باشه ... این همه فکر

 

واسه یه ذهن کوچیک .... این همه درد ... این همه حرفای نگفته ... این همه سکوت ...

 

شاید باورتون نشه الان که دارم می نویسم ، گریم گرفته ... دیگه نمی دونم چیکارکنم ..

 

از یه طرف دلم می خواد ننویسم ولی خوب اینجوری بدتر دیوونه می شم ..

 

وبم شده سنگ صبورم ، جایی که هر چی غم و غصه و شادی دارم تو سر این بدبخت خالی 

 

می کنم شایدم دیگه نیام نیییییییییدونم ... 

 

کاش غم مثل بارون بهار بود ... شدید ولی زود گذر

 

غرورتیکه تیکمو می خوام مرهم بزارم  ... می خوام که از یاد ببرم هر چی ازم گرفته شد

 

گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست .

 

 دلم نمی خواست آپ جدیدم اینجوری بشه ...  هیچ وقت هیچ چیز مطابق میلم نبود .  

 

 

 

    

 

 

 

 

آسمون اخماتو وا کن آبی شو آسمون آفتابی شوآفتابی شو

آسمون پرده ابرو پس بزن آسمون ببار که تشنه است تن من

آسمون شباتو پرستاره کن

آسمون غصه هامون و چاره کن

آسمون روزاتو پر کن از وفا آسمون دنیا رو پر کن از صفا

آسمون زمین پرازشقایق زندگی حس همین دقایق

کاش می شد غصه تو دنیا نباشه کاش می شد هیچ کسی تنها نباشه

کاش می شد هیچ کسی تنها نباشه ...

تک و تنها تو شبای بی کسی  وقتی که نمونده هیچ هم نفسی

نفسم می گیره تو سینه اگه تو به داد منه تنها نرسی

آسمون به عشق تو پرمی گیرم

با تو زندگی رو از سر می گیرم ...

  


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در جمعه 1386/05/05 ساعت 1:0 قبل از ظهر