








کمتر از ۶ روز دیگه سال نو میاد اما نمیدونم چرا تو وجودم اون شور و هیجانی که هر ساله بود نیست بهار داره میاد خیلی هم تند . بی اونکه منتظر دل من بشینه که آیا بهاری میشه یا نه . اما میشه یعنی هست . فقط یه کوچولو فرصت میخواد تا پربشه از شادابی بهار .
اصلا مگه میشه بهار بد باشه !!؟
ميشه فصلي كه عاشقشم ، فصلي كه تولد خودم هم در اونه ، بد باشه !!؟
دلم مي خواد زمستون با همه خاطرات تلخي كه برام داشت همين جا ، پشت سر بذارم . خاطراتي كه همشون بد نبودند ، ولي بدترينشون بزرگترين آرزومو ازم گرفت . از خدا مي خوام كمكم كنه كه بتونم اين زمستون ، كه هيچ وقت دوسش نداشتم با همه اتفاقاتش فراموش كنم .
درسته ... هنور سال جديد شروع نشده .. ولي همين جا فرا رسيدن سال نو رو به همه دوستاي خوبم
مخصوصاً به گل خودم ،

تبريك مي گم و سالي سرشار از موفقيت رو براي همتون آرزو مي كنم . ![]()

خاك جان يافته است نكند سنگ شوي ، نكند با اين همه شور دلتنگ شوي
باز كن پنجره ها را و بهاران را باور كن
كنار سفره هفت سين براي من هم دعا كن

بهار عاشق بود و زمين معشوق عشق بی تابی می آورد و بهار
بی تاب بود . زمين اما آرام و سنگين و صبور ....
و بهار پرده از عاشقی برداشت . آن هنگام كه رازش عظيم گشت
و عشقش مهيب و جهان حيرت كرد .....

راستی شما برای سال جدید آمادگی دارین ؟ به عشق فکر کردین ؟
عشق دلیل نداره . محبت بدون دلیل به وجود میاد . قدرت داره و تو وقتی متوجه
قدرتش می شی که بهش بها بدی .
سال جدید سال عاشقیه . به عشق فکرکن به تولدش به رشدش به ارزشش و
به قدرتش .
عشق هدیه تولد ماست . روزی که به دنیا آمدیم خداوند این هدیه رو به ما داد.
هدیه ای که هیچ وقت کهنه و فرسوده نمیشه .
پس ما هم از هدیه کردن این ودیعه مقدس در سال جدید دریغ نکنیم .

عید که آمد
فکری برای آسمان تو خواهم کرد
یادم باشد
روزهای آخر اسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و گلدانی کنار ماهت بگذارم
زندگی همیشه که این جور پیچ و تاب نخواهد داشت
بد نیست گاهی هم دستی به موهایت بكشي
بایستی کنار پنجره و با درخت و باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها " دوستت دارم " را می خواستم
بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد .
نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1385/12/23 ساعت 11:55 قبل از ظهر

فرا رسيدن اربعين حسيني سرور و سالار شهيدان را ، خدمت همه عاشقان و دلدادگان آن امام تسليت عرض مي كنم .



كدامين گناه ؟
چه حكايت غريبي بود عاشورا ...
زمين داغ ، آسمان سرخ و لب ها خشك و چشمان نگران يك مادر ! ... خيره به سوي جمعيتي انبوه ...
اما دريغ از يك قطره آب و پدر نگاهي به كودك خويش و نگاهي ديگر به دشمن حقير ، آيا فرياد رسي هست ؟ ... هرگز ... و ندايي كه در فضا مي پيچد :
به كدامين گناه كشته شد ؟ ...

و اما تو حسين !
با تو چه بگويم ؟ " شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حائل " و تو اي چراغ راه ، اي كشتي رهايي ، اي خوني كه از آن نقطه صحرا جاودان مي تپي و مي جوشي و در بستر زمان جاري هستي و بر همه نسل ها مي گذري و هر زمين حاصلخيزي را سيراب خون مي كني و هر بذر شايسته را در زير خاك ، مي شكافي و مي شكوفايي و هر نهال تشنه اي را به برگ و بار حيات و خرمي مي نشاني .
اي آموزگار شهادت ! برقي از آن نور را بر اين شبستان سياه و نوميد ما بيفكن ، قطره اي از آن خون را در بستر خشكيده و نيمه مرده ما جاري ساز و تفي از آن صحراي آتش خيز را به اين زمستان سرد و فسرده ما ببخش .
اي مرگ سرخ را برگزيدي تا عاشقانت را از مرگ سياه برهاني ، تا با قطره خونت ، ملتي را حيات بخشي و تارخي را به تپش آري و كالبد مرده و فسرده عصري را گرم كني و بدان جوشش و خروش زندگي و عشق و اميد دهي !
نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1385/12/17 ساعت 11:22 قبل از ظهر

يكي را دوست مي دارم ولي افسوس او هرگز نمي داند ...
نگاهش مي كنم تا در نگاه من بخواند كه او را دوست دارم ولي افسوس او
هرگز نگاهم را نمي خواند .
به برگ گل نوشتم كه تو را من دوست مي دارم ولي افسوس او گل را به موي
كودكي آويخت تا او را بخنداند ...

كاش دست هاي مهربان تو ، حريم و سكوتت كه به اشاره اي مي شكند و آيينه ترك خورده اي كه لبخندت را هزار بار تكرار مي كند ، در من هزار باره تكرار مي شد . تا چه هنگام مي توانم تاب بياورم ، كه روزهاي رفتنت را مي بينم .
آه اي يگانه ترين ، چشمهايم را فرش سبز راهت كردم تا با هر قدمت رويش تازه ام را ببيني و لحظه هاي آبي آرامش را نثارم كني .
پروانه عاشقم به من بگو كه با كدام ابر مي باري ؟
تا چشمهايم را بدرقه راهت كنم . اگر بخواهم از تقاطع دو ماده خيال و واقعيت بگذرم بايم چه فرقي مي كند كه چراغ سيز باشد يا قرمز و من پشت كدام رنگ به انتظار مانده ام .
نامت تصويري است كه هر ارسطويي از دركش عاجز است .



پنج وارونه چه معنا دارد ؟
خواهر كوچكم از من پرسيد .
من به او خنديدم . كمي آزرده و حيرت زده گفت : روي ديوار و درختان ديدم .
بازم خنديدم و او گفت : ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو
مي داد .
آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد . بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم :
بعدها وقتي ديدن بي وقفه درد ، سقف كوتاه دلت را خم كرد بي گمان مي
فهمي پنج وارونه چه معنا دارد ....
نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1385/12/10 ساعت 11:14 قبل از ظهر
آمدي ، چه زيبا !
گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه !
پذيرفتي ، چ فريبنده !
آغوشم برايت باز شد ، چه ابلهانه !
با تو خوش بودم ، چه كودكانه !
همه چيزم شدي ، چه زود !
به خاطر يك كلمه مرا ترك كردي ، چه نا جوانمردانه !
واژه غريب خداحافظ به ميان آمد ، چه بيرحمانه!
و من سوختم، چه عاشقانه
آرزوی من خوشبختی توست، با من باشی یا نباشی فرقی نمیکنه ...

تنهايم .. 
تنهاترينم در تنهاترين تنهايي ها ...
تنهايي تنهايم گذاشت ...
تنهاترين تنهايي به سراغم آمد ...
و تنهاي تنها شدم ...
و تنها آرزويم براي تو ...
اي كاش تنهاترينت در تنهاترين تنهايي ها تنهايت نگذارد ...
چون تنهاترين تنهايي به سراغت مي آيد ...
و تنهاي تنها مي شوي ...

دل من دير زماني است كه مي پندارد :
دوستي نيز " گلي است "
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگ دل است
آن كه روا مي دارد
جان اين ساقه نازك را
- دانسته –
بيازارد !
نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1385/12/03 ساعت 10:58 قبل از ظهر
مگذار دعا كنم
كه مرا از خطرها و دشواري هاي زندگي
مصون داري ،
بلكه دعا كنم تا در رويارويي با آنها
بي باك و شجاع باشم .
مگذار از تو بخواهم درد مرا تسكين دهي
بلكه توان چيرگي بر آن را به من ببخشي .
ديگر اين دل ... 
ديگر اين دل آن دلي نيست كه در آرزوي يك يار باوفا باشد ،
اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است ...
ديگر اين دل آن دلي نيست كه در انتظار يك همزبان و هميار باشد ،
اين دل از تنهايي خود خرد شده است ...
ديگر اين دل آن دلي نيست كه كسي را دوست داشته باشد ،
اين دل از شكست و بي محبتي بي احساس شده است ...
ديگر اين دل آن دلي نيست كه در تب و تاب يك لحظه عاشق شدن باشد ،
بي قرار باشد ، چشم انتظار باشد ، اين دل از انتظار خسته شده است ...
ديگر اين دل آن دل سرخ و با احساس نيست ، اين دل احساساتش سوخته است ...
ديگر اين دل هيچ همدم وعشقي ندارد ، آري اين دل اينك تنهاي تنها شده است ...
نوشته شده توسط عاطفه ... در سه شنبه 1385/12/01 ساعت 6:3 بعد از ظهر
بلور ...

مي نويسم تا به يادگار بماند خطي از دل ... ردي از زمان ...
دلم مي خواهد از همه چيز بنويسم ...
از خدا ... از زندگي ... از عشق ... از خودم .... از خودت ....
نپرس تا كي ... ؟! كه زمان آخرين ايستگاه اين جاست ...
وقتي براي نوشتن پر از واژه اي ، چه دليلي براي ننوشتن ... ؟!
اين روزها تمام دنيا پر از واژه است .... واژه هايي از جنس امواج .
اين هم بهانه اي براي زندگي ...
براي سهيم شدن توي لحظه هاي نيلي زندگي فراموشم نكن ...
فهرست اصلی
دوستان
... بــانوي بـــهار ( وبلاگ دوم ) ...
... شاهزاده اي از آسمان ...
... گل اميد ...
... معجزات رنگين كمان ...
... قدم هايت را استوار تر بردار ...
... زنبور عسل ...
... گل وحشي ...
... پري دريايي ...
... سرزمين يخي ...
... قلب هاي شكسته ...
... دل پاييزي ...
... حقيقت ...
... خشونت دنيا ياد داد دوست بدارم ...
... بهترين ها براي گوشي ( آقا وحيد ) ...
... عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن ( آنيتا ) ...
... تربچه جان ( الهه ) ...
... شعر و مطلب هاي عاشقانه ...
... ×شعرهای سارا × ...
مهدی=-=--دفتر عشق
... سايت سرگرمي و تفريحي لوبيا ...
پیوندهای روزانه
فروشگاه الكترونيك ايرانيان
آهنگ هاي عربي
مطالب آموزشي و مذهبي
مجله خانواده سبز
گروه جوان
اطلاعاتي درباره آخرين گوشي ها
كدهاي جاوا اسكريپت
قالب هاي رايگان
زيباترين قالب ها ( حامد )
گلچيني از بهترين آهنگ هاي چاوشي و يگانه
ياد ايام گذشته ...
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح بلور
POWERED BY