
ولنتاين ( روز عشق
ما كه تنهائيم اين روز هم با بقيه روزها برامون فرقي نداره
ولي اميدوارم كه به همه شما خوش بگذره
موفق و مؤيد باشيد .![]()

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی من حداقل یادش دادم که وقتی
شکست لبه ی تیزش دست اونی را که شکستش نبره!!!

نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1385/11/25 ساعت 12:6 بعد از ظهر
چگونه فراموشت كنم تو را كه از خرابه هاي هرزگي به قصه سفيد عشق هدايتم كردي و عاشقي بيقرار و ياري باوفا براي خويش ساختي
آهو بره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي و براي اشك هاي او شانه ات را ارزاني داشتي و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردي
چگونه فراموشت كنم
كه سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم
تپش قلبت را حس مي كردم و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي كردم كه خدايا
پس كي او را خواهم يافت
چگونه فراموشت كنم تو را
كه همزمان با تولدت همه را فراموش كرده ام ، برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند و تمامي خاطرات مرده اند
دستم را به تو مي دهم ، قلبم را به تو مي دهم ، فكرم را به تو مي دهم ، بازوانم را به تو مي بخشم
وشانه هايم كه مپرس ، كه ديگر با من غريبه اند و تمامي لحظه ها تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند .

چگونه فراموشت كنم تو را
كه قلم سبزم را به تو هديه كردم كه حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشد .
پيشترها سبز را نمي شناختم .
بهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد به ياد تو هميشه سبز بنويسم .
دست را به من بده ف فكرت را به من بده سرت را به روي شانه هايم بگذار و بگذار عطر نفس هايت را بين هم تقسيم كنيم .
نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 7:32 بعد از ظهر
اي عشق واقعي چگونه ستايشت كنم در حاليكه قلبت از محبت بي نياز است
چگونه ببوسمت وقتي كه عشقت در وجودم جاري مي شود
بگذار نامت را تكرار كنم نامت زيباست ... دلنشين است !
چه داشته اي كه اينچنين مرا طلسم كرده اي
من اينگونه نبودم تو مرا با عشق آشنا كردي
تو هواي دلم را با طراوت كردي
زمانيكه با تو هستم به اسمان به بي كران پرواز مي كنم
پس بدان دوستت دارم معبود حقيقي من
گرچه پايان راه را نمي دانم !
نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 7:30 بعد از ظهر
چيزی در من شکسته است پيش تر از حس مغلوب شدن زيرا تو را نيافتم. که نامهربان تر از عشق بودی بگذار همه شب ها در من بگريند تا از دريای سپيد برآيم بگذار با دلتنگ ترين غروب ها با تشييع سرد خويش بروم تا از سياهی خاک با ياد روشن نام تو برخيزم در غارهای زمستان به شب برسم بی آنکه کشف چشمان تو را باور کنم...
تا به كي بايد رفت
از دياری به ديار ديگر
نتوانم،نتوانم جستن
هر زمانی عشقی و ياری ديگر
کاش ما آن دو پرستو بوديم
که همه عمر سفر ميکرديم
از بهاری به بهاری ديگر

آه اکنون ديريست
که فرو ريخته در من گويی
تير آواری از ابر گران
چون میآميزم با بوسه تو
روی لبهايم میپندارم
میسپارد جان عطری گذران
آنچنان آلودهست
عشق غمناکم با بيم زوال
که همه زندگيم میلرزد
چون ترا مینگرم
مثل اينست که از پنجرهای
تک درختم را سرشار از برگ
در تب زرد خزان مینگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز
بگذار که فراموش کنم ....
تو چه هستی جز يک لحظه،يک لحظه که چشمان مرا
میگشايد در
برهوت آهی
بگذار
که فراموش کنم............
نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1385/11/08 ساعت 7:7 بعد از ظهر
... سخن از عشق است ...
... عشق يك چراغ بيداري در شب تار ...
... عشق عظمت بودن و شكوه زيستن ...
... عشق آغازي بي تمام ...
... عشق خورشيدي بي غروب ....
... عشق درياي بي ساحل ...
... عشق فريادي بي سكوت ...
... عشق طو فاني بي امان ...
... عشق آتشي بي خاكستر ...
... عشق فصلي بي خزان ...
... عشق ماهي بي خسوف ...
... و عشق تولدي ديگر است ...
... اگه از عشق ميشه قصه نوشت ...
... من مي خوام از عشق تو قصه بگم ... تا يه روز بدوني كه عشق ورزيدن به تو تمامي وجود منو كامل كرد ،
هميشه مي گم بازم مي گم عشق فقط عشق الهي است ...
نوشته شده توسط عاطفه ... در پنجشنبه 1385/11/05 ساعت 7:6 بعد از ظهر
آنگاه که تنها شدی و درجستجوی یک تکیه گاه مطمئن هستی بر من توکل کن ( نمل/79 ) آنگاه که ناامیدی بر جانت پنجه افکنده و رها نمی شوی به من امیدوار باش ( زمر/53 ) آنگاه که سرمست زندگانی دنیا و مغرور به ان شدی به یاد قیامت باش ( فاطر/5 ) آنگاه که دوست داری به ارزویت برسی به درگاهم دعا کن تا اجابت کنم ( غافر/60 ) آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد تو هستم ( بقره /152) آنگاه که دوست دارس با من هم سخن شوی نماز را به یاد من بخوان ( طه/14) آنگاه که روحت تشنه نیایش است مرا آهسته بخوان (اعراف/ 55 ) آنگاه که شیطان همواره در پی وسوسه توست به من پناه بیاور ( مومنون/97 ) آنگاه كه لغزش ها روحت را آزرده ساخته در توبه به روي تو باز است ( قصص/ 6)

نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1385/11/01 ساعت 6:27 بعد از ظهر
بلور ...

مي نويسم تا به يادگار بماند خطي از دل ... ردي از زمان ...
دلم مي خواهد از همه چيز بنويسم ...
از خدا ... از زندگي ... از عشق ... از خودم .... از خودت ....
نپرس تا كي ... ؟! كه زمان آخرين ايستگاه اين جاست ...
وقتي براي نوشتن پر از واژه اي ، چه دليلي براي ننوشتن ... ؟!
اين روزها تمام دنيا پر از واژه است .... واژه هايي از جنس امواج .
اين هم بهانه اي براي زندگي ...
براي سهيم شدن توي لحظه هاي نيلي زندگي فراموشم نكن ...
فهرست اصلی
دوستان
... بــانوي بـــهار ( وبلاگ دوم ) ...
... شاهزاده اي از آسمان ...
... گل اميد ...
... معجزات رنگين كمان ...
... قدم هايت را استوار تر بردار ...
... زنبور عسل ...
... گل وحشي ...
... پري دريايي ...
... سرزمين يخي ...
... قلب هاي شكسته ...
... دل پاييزي ...
... حقيقت ...
... خشونت دنيا ياد داد دوست بدارم ...
... بهترين ها براي گوشي ( آقا وحيد ) ...
... عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن ( آنيتا ) ...
... تربچه جان ( الهه ) ...
... شعر و مطلب هاي عاشقانه ...
... ×شعرهای سارا × ...
مهدی=-=--دفتر عشق
... سايت سرگرمي و تفريحي لوبيا ...
پیوندهای روزانه
فروشگاه الكترونيك ايرانيان
آهنگ هاي عربي
مطالب آموزشي و مذهبي
مجله خانواده سبز
گروه جوان
اطلاعاتي درباره آخرين گوشي ها
كدهاي جاوا اسكريپت
قالب هاي رايگان
زيباترين قالب ها ( حامد )
گلچيني از بهترين آهنگ هاي چاوشي و يگانه
ياد ايام گذشته ...
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
طراح بلور
POWERED BY