تبليغاتX
بلور احساس

بلور احساس

~.~ احساس من از جنس شیشه ، نه از الماس و بلور است ... ~.~

مشق عشق ...

 

 

 

 

 

من در کشـــــاکش این همه  تلخــی تنها تو را خواسته بودم ... من در میان تمام رویاهای بی سرانجام ٬ به تو

 

دلخوش کرده بودم ... در هجوم این همه دلواپـــــسی به تکیــه ی شانه های تو ایمان داشتم .  برای خنده های

 

کودکانه ی نگاهی پاک ٬ به مهــــربانی حریم تو دل باختـه بودم و در بند بند قصه ی بودنت ٬ رشته های دلم را

 

گره می زدم ...

 

 

حالا تو هستی و من ... نمی دانم . حالا من هستم و تو ... نمی دانی ... !

 

 

حالا قصه ای نیست برای سرانجامی خوش . قصه ها را باد برده بود انگار برای رویای دخترکی دیگر ... حالا

 

من می نویسم و تو می خوانی ... حالا تو مشق می کنی و من می شــمرم ... حالا از ضـربه های زمان دلگیر

 

می شوم و از نبودنت ... حالا تو دلواپس باران نگاه خسته ام می شوی شاید ...

 

 

من تنها تو را خواسته بودم . در همـــــان قصه ی عاشقانه ... در امـــتداد همان کوچه ... کنار پرچـــین همان

 

لبخند ... تنها تو را خواسته بودم حتی در تفـــالی آنی از رازهای حافظ ... صدای تو هنوز جــاری است ... تنها

 

منم که چشم بسته ام به انتهای قصه ...

 

 

بنویسم .. ؟ بنویسم از کوچکی دلهایی که دلتنگ این پایان است ... ؟ بنویسم کوچکم ؟ بنویسم که هنوز مشق

 

عشق می کنیم و هنوز برای به انتها رسیدن این هم صدایی زود است ؟

 

 

می نویسم ٬ که هستم ... که هنوز تو هستی ... که هنوز خوبی ... حتی اگر سهـم من میان لحظه های زندگیت

 

به قدر خواستن تو باشد باز می نویسم که : قصه بی غصه ... ! اما تو باورش مکن ... !

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1388/09/22 ساعت 7:5 بعد از ظهر


بدون شرح ...

 

 

 

 

دوری تو از آن کس که خواهان توست ٬ نشانه کمبود بهره تو در دوستی است

 

 و گرایش تو به آن کس که تو را نخواهد سبب خواری توست .

 

نهج البلاغه

حکمت ۴۵۱

 

 

 

 

پ . ن : این جمله رو با تمام وجودم کاملا حس کردم ...  ای خدا سیرم از زندگی ...

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در جمعه 1388/09/20 ساعت 9:6 بعد از ظهر


مرا به خانه ام ببر ...

 

 

 

 

دیروز سیب را نباید

 

امروز تو را

 

دیروز سیب بهانه بود برای تو

 

امروز تو بهانه ای برای من

 

زمین تبعیدگاه دیروز

 

برای فردای بی تو

 

به کجا باید بروم ... !؟

ساعت ۶.۳۰ صبح - غدیر - ۱۵ آذر ۸۸                 

   

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در سه شنبه 1388/09/17 ساعت 8:1 قبل از ظهر


گذر عمر ...

 

 

 

 

فلک به سنگ کینه ها

 

 شکسته قامت مرا

 

مگر چه کرده ام خدایا

 

شکسته سر ٬  شکسته پا

 

ز یار آشنا جدا

 

کنون کجا روم خدایا ؟

 

 

 

این " گذر عمر " ها حکایتش ساده است . ترانه هایی که در گذر عمر می شنویم و انگار نمی شنویم ...

 

به قول اون دکلمه معروف " دوستت دارم و تاوان آن هر چه می خواهد باشد ..."

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1388/09/11 ساعت 4:59 بعد از ظهر


دل ...

 

 

 

 

 

 

 

 

- هی دل ... هی یادت بر باد که باز شکستی و ... هی گذشتی . هی دل ٬ بازیچه شدی و باز میان "عاشق " و

 

" فارغ" اسیر آنی شدی که "فارغ" بود به نام "عشق" ! هی دل ٬ زود می گذرد روزگار و زود تر زمانه ي

 

تدبیرت ... یادت هست حدس دیروز و رخداد امروز ؟ یادت هست ساده  دل را به دست گرفتی و ... هی دل ...

 

گفتــــمت نرو ... بــــبین و بشـــنو و بگــذر ... این زمانه ٬ نه زمانه ی دل تو که زمانه ی نقش های یک روزه

 

است ... این روزگار که بگــــذرد تو می مانی و دلـی بر باد که  ... هی دل ... هی دل ِتنگ ... این همان دیروز ِ

 

توست ٬ دیروز گمان های تلخت ...

 

--  ته چشم های تو ٬ خدا شیطنت می کند

 

 ته دلِ من  ٬ شیطان خدایی !

 

 

--- خطوط موازی هرگز به هم نمی رسند ٬ حتی در بی نهایت  !

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در یکشنبه 1388/09/01 ساعت 7:4 بعد از ظهر


اولين تپش هاي عاشقانه قلبم ...

 

 

 

سلام ... 

اگه نبودم ببخشيد به رسمه اين دنيا و به رسمه اين دل ... خستم وحالم از دنيا بده ... دعام كنيد ...

ستاره ... حق نداشتي اينارو آپ كني ... خصوصي بودن ، مي فهمي ؟ دست از سرم بردار                    

 

 

 

 

 

   

در منی و این همه ز من جدا

با منی و دیده ات به سوی غیر

بهر من نمانده راه گفتگو

تو نشسته گرم گفتگوی غیر

غرق غم دلم به سینه می تپد

با تو بی قرار و بی تو بی قرار

وای از آن دمی که بی خبر ز من

برکشی تو رخت خویش از این دیار

سایه ی توام به هر کجا روي

سر نهاده ام به زیر پای تو

چون تو در جهان نجسته

تا که برگزینمش به جای تو

شادی و غم منی ... به حیرتم

خواهم از تو ... در تو آورم پناه

موج وحشی ام که بی خبر ز خویش

گشته ام اسیر جذبه های ماه

گفتی از تو بگسلم ... دریغ ودرد

رشته وفا مگر گسستنی است؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی است؟

دیدمت شبی به خواب و سرخوشم

اوه ... مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها بچینمت

شعله می کشد به ظلمت شبم

آتش کبود دیدگان تو

ره مبند ... بلکه ره برم به شوق

در سراچه ی غم نهان تو

 

              

                                                                                                         

 

 

این پست رو تقدیم کســـی نمی کنم چون فکر می کنم هر کـسی یه روزی و یه جوری با حال و هوای این شعر

 

روبه رو می شه ... اما این پســــت مخاطب خصوصی هم داره ... ! اینو نوشـــــتم تا از کنـــار آدمها به راحتی

 

نگذره ... ! نوشتم تا برای گذاشتن و " گذشتن " یه کم تردید کنه ... ! نوشتم تا به راحــــتی نیاد و نخواد که به

 

راحتی بره ... ! نوشــــتم تا یادش بمونه " بدخشمی " و " بیرحمی " و ... اصلا چه فرقی می کنه ٬ تو بگو "

 

بی معرفتی " می گذره اما رد پای آدما نه ... !!

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در سه شنبه 1388/08/26 ساعت 1:1 بعد از ظهر


چهار فصل ...

 

 

 

 

 

 

بهار ٬ صدای توست ٬ آرام و ساده و عزیز ... بهار صدای جمله های توست حتی کنار بهت لحظه های من .

 

بهار روزگار من ٬ همان صداقت حضور توست ... در آســـمان زندگی ٬ بهار ابتدای راه توست ...  بهار ٬ خود

 

تویی ٬ سبز و تازه و عزیز ... بهار ٬ رد پای توست هر زمان که بگذری ...

 

 

تابستان ٬ اوج هر نگاه توست ٬ نگاه پر ز ناز تو ...  تابـــستان ٬ گرمـــای خنده های تــــــــــــوست ... صدای

 

مهربان زندگی . تابستان خود منم که ذوب می شوم کنار خنده ات ٬ رام می شوم با طنین جمله ات ٬ تابـــستان

 

خود منم٬ عاشق و صبور و بی هوا ... بی غروب و عاشقم هنوز ٬ کوک می کنم ساز روزگار را با طنین خنده

 

های تو .  

 

 

پاییز ٬ دلتنگی من است از پس روزهای ندیدنت ٬ نبودنت ... پاییز ٬ تلــخی دور ماندن های تـوســـت از هوای

 

دلـــم که می بارد به ناز ٬ می خواند به ساز خوش آهنگ روزگار ... پاییز ٬ نــــقش خاطـــرات تــوست ٬ زرد ٬

 

قرمز ٬ نارنجی ... نقـش می زنی به صفـحه ی دلـــم به رنگ یاد خود . پاییز ٬ غروب تنگ آسمان ٬ سکوت و

 

رخوت زمین ٬ تلالو شــــکوه بارش تــــگرگ میـــان نبض خسته ی یقـــین ... پاییز ٬ خود من است ٬ خسـته و

 

غمین و دلزده ... پاییز خود من است ٬ خودی نشسته در نگاه خسته ات ...

 

 

زمستان ٬ سردی واژه های توســـت . واژه های تلخ ـ سرد و بی نقاب ... زمـــــــستان خود تویـی که بی رمق

 

نشسته است کنار زندگی . زمستان ٬ ســکوت خسته ی تو و صبوری دل من است ... زمستان ٬ سردی جــفای

 

توست ٬ تلخی نگاه توست ... و انتهای هر تگرگ و برف ٬ این منم که مـــهر می نهم به قلب تو ... این مـــــنم

 

که ایستاده ام کنار تو ٬ که روبرو بـــهار و پشـــت سر سکوت و سردی خزان ... زمستان ٬ سپیـــــدی دل تو و

 

صــــداقت دعا ی من ... زمستان خود تویی ... دمدمی و سرد و بی نقاب .

 

 

چهار فصل من ٬ تفسیر توست ... لحظه ای داغ و آرام و پر امید ... لحظه ای تلــخ و بی افق . چهار فصل من

 

٬ کنار تو بی خزان و بی غروب ... چهار فصل من ٬ از آن توست ...

 

راستی ٬ حال تو چگونه است !؟

 

 

اگه احساس کنی روبرو دیواره و ... اگه دنبال لحظه ای باشی تا حرفاتو بزنی ، اگه حتی نگاهشو ازت دریغ کرده باشه ، اگه برای نوشته هات ٬ جمله هات وقتی نداشته باشه ، اگه توی دنیاش جایی نداشته باشی ، اگه صبح تا شبت درگیر سوال باشه که " آخه چرا " و ... اگه .... اگه همه ی این ها توی ذهنت رژه برن ٬ دیگه جایی برای حرفای تازه نمی مونه ! کاش ذهنت هیچ وقت با "چرا" های بی جواب پر نشه !

 

پ . ن : شنبه ـ ۳۰ / 6 / 87

 

 

  

 


 

نوشته شده توسط عاطفه ... در چهارشنبه 1388/07/29 ساعت 5:48 بعد از ظهر